باغ آقا دایی
شب مبعث برای من و بابا شب خاصیه، شب پیوند زندگیه مشترکمون، هیچ باورمون نمیشد که در سومین سالگرد ازدواجمون تو هم کنارمون باشی...
روز مبعث دایی حسن و زندایی صبا پیشنهاد باغ آقا داییه زندایی صبا رو دادن، ما هم استقبال کردیم، خیلی خوش گذشت ولی جای بابا جون مهدی و دایی هادی خیلی خالی بود، از اونجائیکه باباجون مهدی خیلی مهربونه و می خواست که خوشیه ما کامل بشه آخر شب خودشو بهمون رسوند،ولی دسترسی به دایی هادی امکانپذیر نبود...
خوب میدونی که مامان ندای شما عاشق عکس انداختنه، ولی عکس در طبیعت و محیط باز و خیلی بیشتر دوست داره، پس جای تعجب نداره که این پست پروپیمون عکس داره...
تقدیم با عشق به پسر گلم...

اینم عکس آقا هاپوی باغه، هاپو میگه هاپ هاپ...

و اینم پسر گلم در تعجب دیدن هاپو

و خنده برای دیدن چهره ی آشنای خاله مریم

فعلا یخت باز نشده

در حال خوردن کمی ویتامین D

البته ویتامین با طعم انگشتان

اینم حاصل دسترنج بابامحسن و دایی علی

پسری با ماشین عروس و دوماد ماه پیش

حیف که آب نداره وگرنه مایو آورده بودم

بابامحسن بالای درخت در حال چیدن توت برای خانواده


و اینم دایی حسن گل

ابوالفضل در حال خوردن نون اونم با چه اشتهایی!!!

و در حال خوردن دست

و در حال خوردن زردآلوی چیده شده از درخت

دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده...

دیگه خجالت کشیدم بقیه ی عکسها رو نذاشتم... مامانی روز خیلی خوبی بود و خیلی بهمون خوش گذشت...
ابوالفضلم دنیای ما با حضور تو رنگی تر و زیباتر شده... خوشحالم...


باغ آقا دایی
